تبليغاتX
دفتر مشقِ مرده - ساعت بی عقربه...لبخند یاسین...و من ...راستی ساعت چنده دختر؟

من در پي قبله مي‌گردم با پای در كفش‌هاي ميلياردي

و تو انگار نمازِ صبح را بي‌طلوع مي‌خواني وقتي من... ...

پی نوشت های ویژه:

پی نوشت ۱: روز دو شنبه ساعت ۴ عصر  در تاریخ ۲۱ اسفند ۸۵ پسری از جنس شادی و شور و شوق ورودش را به دنیای پر از غصه و شادی اعلام کرد و نام اش شد یاسین فرزند عبد الرضا (میلاد) اکبرنژاد پسر دایی خوش تیپ اینجانب...خدایی اش اون روز تو اون ساعت شادی عجیبی جهان هستی رو فرا نگرفته بود؟ می دونم که دارین با خودتون می گین :آره به خدا... درست اه . برای ورود یاسین بوده است....

 

پی  نوشت ۲: در همان روز و در ساعت ۱۲ ظهر هیت مدیره  شرکت تعاونی در جلسه ی که نماینده سازمان تعاون و بخشدار نیز حضور داشتند این جانب را به عنوان مدیرعامل شرکت تعاونی روستایی انتخاب کردند.

پی نوشت ۳: بعد بگید اون روز وز بدی بود!!!!

پی  نوشت ۴: ساعت بی عقربه لحظه ها می گذرن بی  آن که ما بخواهیم یا نه! ...پس لبخند بزن دختر...لطفاْ لبخند بزن برای جهان سگی و هدیه کن به این زندگی سگی لبخند را و ببخش لبخندت را برای آنان که لبخند را واژه ی تلخ می انگارند...هدیه کن لبخند را ...هدیه کن...

نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |