امروز يكي از روزهاي خوب يا بدِ خدا را آنچنان مشتاق سپري ميكنم كه انگار روز عروسيِ اقاقيا است.
امروز واژهي سخت دردناكاست براي اين روزها، كه آنچنان دلتنگ و دلمشغول هستم كه ناي براي نوشتن هم ديگر ندارم و يا خواندن كتابهاي كه سخت آرزومندشان هستم.
شايد بايد روزها بگذرد تا يادم بيايد چه روزهاي را سپري كردهام از پي بيكار و بيحوصلهگي و بي...بگذريم از اين بيها كه ميگذرد و خندهمان ميگيرد روزهايِ درازِ آينده.
براي پست آينده ميخوام از ايدهآلهام بنويسم به طبعايت از نفيسه از خبرنگار افتخاري نيويورك تايمز، كه هر چه باشد بهتر است از اين افتخارات نوشتن كه هيچوقت نفهميدم نوشتن از اينها افتخارات كه بيشتر به هجو شباهت دارد و ...بگذريم تا به قباي كسي برنخورده و ما بيكسان موجبِ ناراحتي با كسان اين ديارِ مجازي شويم.
پس تا ايدهآلهايمان...
بعد از تحرير: اين روزها منتظر هستم تا روزي از روزها دربِ خانهمان و يا تلفنِ خانهمان به صدا درآيد و خبر از رسيدنِ بستهي از تهران برايمان ارمغان آرد و من وظيفه خود ميدانم كه تشكر و سپاس ويژه داشته باشم از مامان آيسان(هايده) كه محبت كردن و قرار است كتابهاي نفيسي را هديه كنند به كانونمان كه سخت نيازمند است از براي كتاب و انديشه و راهنمايي، كه شايد توانستيم قدمي هر چند كوچك براي فرهنگ و انديشه اين ديارِ پاك داشته باشيم.
تا بعد بدرود.