دخترک یادش رفت وضو بگیرد و من عاشقانه کشتم اش
دخترک بلد نبود نماز بخواند و من عاشقانه می کشتم اش
دخترک ی نبود و من عاشقانه می کشتم اش
دخترک ....من خودم را کشتم.
پی نوشت های پایان ی:
پی نوشت ویژه: می خواهم از دوستان خوب ام شبنم و مرجان برای قالب قبلی که برای تولدم هدیه داده بودن تشکر کن ام و با اجازه اون ها قالب رو عوض کن ام ...شاید...بازم ...شبنم و مرجان متشکرم...
پی نوشت ۱: نمی دونم چرا وبلاگ ام در بعضی از شهرها مثل اهواز و تبریز و چند شهر دیگر که من اطلاع دارم فیلتر شده است.
پی نوشت ۲: سال ۸۵ با خاطره خوب برای من شروع شد و با دوست ی با عزیزی و ۸۶ با...
پی نوشت ۳: من سخت دلهره دارم از سال جدید...کاش زمان همین جا درست همین جا متوقف شود. در اوجِ دل هره و دل شوره....کاش می ایستاد زمان...کاش
پی نوشت ۴: من خسته ام و انگار این خسته گی دیر زمانی است نمی خواهد از من بگذرد..
پی نوشت ۵: ژان دارک...ژان دارک...ژان دارک...کاش تو نیز...
پی نوشت ۶: سال ۸۶ ...
من در پي قبله ميگردم با پای در كفشهاي ميلياردي
و تو انگار نمازِ صبح را بيطلوع ميخواني وقتي من...
...پی نوشت های ویژه:
پی نوشت ۱: روز دو شنبه ساعت ۴ عصر در تاریخ ۲۱ اسفند ۸۵ پسری از جنس شادی و شور و شوق ورودش را به دنیای پر از غصه و شادی اعلام کرد و نام اش شد یاسین فرزند عبد الرضا (میلاد) اکبرنژاد پسر دایی خوش تیپ اینجانب...خدایی اش اون روز تو اون ساعت شادی عجیبی جهان هستی رو فرا نگرفته بود؟ می دونم که دارین با خودتون می گین :آره به خدا... درست اه . برای ورود یاسین بوده است....
پی نوشت ۲: در همان روز و در ساعت ۱۲ ظهر هیت مدیره شرکت تعاونی در جلسه ی که نماینده سازمان تعاون و بخشدار نیز حضور داشتند این جانب را به عنوان مدیرعامل شرکت تعاونی روستایی انتخاب کردند.
پی نوشت ۳: بعد بگید اون روز وز بدی بود!!!!
پی نوشت ۴: ساعت بی عقربه لحظه ها می گذرن بی آن که ما بخواهیم یا نه! ...پس لبخند بزن دختر...لطفاْ لبخند بزن برای جهان سگی و هدیه کن به این زندگی سگی لبخند را و ببخش لبخندت را برای آنان که لبخند را واژه ی تلخ می انگارند...هدیه کن لبخند را ...هدیه کن...
ميخواستم نماز بخوانم يادم آمد كه بيقبلهام
قبلهام ميشوي دختر؟
پينوشت 1: اربعين حسيني بر تمام هستي تسليت باد.
پينوشت 2: ميخواستم اين پست رو تقديم دوستي كنم كه انگار ديروز بود تقسيم خاطره ميكرديم و حال تقويم زمانام يكسالگياش را جشن ميگيرد؛ و من.... راستي چرا ساعتات بيعقربه است؟
پينوشت 3: اوتالورا قبل از مردن ميفهمد كه محكوم به مرگ بوده است، كه به او اجازه دادهاند دوست داشته باشد، رئيس باشد و پيروز شود، زيرا از قبل او را مرده ميانگاشتند، زيرا براي بانديرا از قبل مرده بود.(كتابخانه بابل، داستان مرد مرده)
پينوشت 4 : من همان اوتالورا هستم و آن دوست انگار بانديرا.
پينوشت 5: من به ژاندارك قول دادهام...
وقتي سكوت ميكنم دلتنگيهايم فرياد ميزند.
پينوشت1: چرا من از اين حسين رضازاده بدم مياد؟
پينوشت2: كسي ميدونه اين حسين رضا زاده phd چاپلوسياش را ( بيتربيتي است اگر بگويم...) از كدوم دانشگاه گرفته...بگيد شايد ما هم به نوايي رسيديم.![]()
پينوشت3: دعا كنيد كار جديدم درست بشه.
پينوشت 4: ميخوام ارشد MBA امتحان بدم، فكر ميكنيد قبول بشم...خودم كه ميگم، خوب بابا نميشم.
پينوشت 5: بايد دوباره مدير مدرسه جلال آل احمد رو براي انجمن ادبي بخونم، كسي هست كه حوصله داشته باشه بهجاي من بخونه و حرف هم بزنه؟
پينوشت6: به اين نقطه بگيد بدجنسي هم حدي دارد دختر!
پينوشت7: من به ژاندارك قول دادهام
پينوشت 9: به خودم شديد ارتباط دارد
پينوشت 0: تا بعد بدرود