تبليغاتX
دفتر مشقِ مرده

سكوت اول: آدم بايد بگويد آب و بخورد، بگويد نفس و بكشد گرنه مرده است.

 

سكوت دوم:  نام كتاب سقوط اثر آلبر كامو

 

سكوت سوم: آدم ها فقط يك بار مي ميرد و همين يكبار چه فاجعه دردناكي است، و من امروز دوباره بعد از مرگ يك نفر ديگه تو اين شهر كوچك و باز به مرگ فكر مي كنم و حالا ديگه مثل اون قديم ها از مرگ لذت نمي برم و راست اش رو بخواهيد دارم از مرگ سخت مي ترسم، و براي پنهان كردن ترس خودم بهانه ميارم كه من نمي ترسم و فقط براي عزيزان ام از رنج ي كه مي برند نگران ام.

من سخت مي ترسم، باور كنيد براي ام سخت اش شده تو تو ثانيه هاي كه ديگر ارزش اش رو احساس نمي كنيم ديگر ني ستي، و همين.

مي خوام بيشتر بنويسم اما باور كنيد دارم مي ترسم حتي از فكر كردن به اين حقيقت تابناك، بايد ياد بگيرم براي رسيدن به معشوق بايد از بودن گذشت و من مي خوام از خودم بگذرم....يعني مي تونم؟

من سخت مشتاق ديدار هستم.

 

سكوت چهارم: حرف هاي شما: اين هفته مرجان از وبلاگ ساعت بي عقربهhttp://fooroogh.blogfa.com

خوب تغیرات لازمه! قرار نیست همیشه از یه چیز و یه جور بنویسیم.به هر حال فکر نمی کنم فکر بدی باشه تا اینجا کم کم تبدیل به یک سایت بشه!...گرچه من هنوز عاشق "من به صليب صدا مصلوب‌ام/ تو گمان بری که مغلوب‌ام"و "دي‌شب خواب ژان‌دارك رو ديدم/خواستم ببوسم‌اش!/دور شد!/ ترس برم داشت!/گفتم لبخند/ گريه كرد./دل‌هره به سوي ويراني‌ام برد/ گفتم نگاهي /مُرد./ويران شدم/اين‌ك هزار سال است كه من در پي آن ويران‌ي خدا رو بي‌پرده مي‌خواهم."و بسیاری از نوشته های پیشین هستم...و امیدوارم به قولي كه به ژان دارك دادي پايبند باشي. پيروز و موفق باشي.

 

سكوت پنجم: من به خدا قول داده ام...

نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

از امروز قصد دارم يه تغيرات ي تو وبلاگ ام انجام بدم و اون به اين صورت است كه اين جا به چند بخش تقسيم مي شود. من اسم اش رو گذاشتم" پنج سكوت" كه به اين صورت است كه ما در:

سكوت اول: سخن ي از مردان بزرگ با نگاهي آزاد به آن خواهيم داشت.

سكوت دوم: معرفي كتاب و سايت هاي معتبر و نشريات و مجلات خواهد بود.

سكوت سوم: حرف هاي صد من يه غاز كه من با دوست ام داشته ام.

سكوت چهارم: حرف هاي شما...آنچه در نظرات خواهد بود كه شخصي نياشد و براي همه مفيد باشد.

سكوت پنجم: حرف هاي تكراري.

 

در بخش پيوندهاي روزانه نيز هر  دو روز حداقل 3 مطلب مفيد كه از سايت هاو كتاب هاي الكترونيكي است، پيوند داده خواهد شد.

 

نظرات تون رو برام بگيد و اگه پيشنهادي دارين دريغ نكنيد.

 

من به ژان دارك قول داده ام...

 

نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

خوب قبل از هر چيز يك اتفاق در روز سوم افتاد كه قرار شد به خاطر امنيت ملي نوشته نشه كه...حضور جيرجيرك بود و البته فقط همين گفته شه كه وقتي براي پيدا كردن يه پفك خارجي به پاسخ گويان زيبارويان مراجعه شد با نگاه غضب آلود زيبارويان مواجه شد كه يعني چه معني داره در مملكت شهر فرنگ به دنبال پفك خارجي بگرديم و بقيه روز نيز با خانم بدجنس به همان گونه كه آقاي ژان فرمودند در دكه به پايان رسد و ...حالا ادامه داستان...

 

تصور كنيد در تماس ناموفقي كه آقاي ژان با خانم بدجنس داشتند از قرار فقط بايد خانم بدجنس و خانم باجديت و خانم گاگول كه هزاران كيلومتر را طي كرده بودند و تصور مي شد نهايت اش خانم خارجي باشند، البته اگه هنوز از سفر چند دقيقه ي كه ديشب اغاز شده بود برگشته باشند، كسي ديگر نباشند والبته با حضور خانم باگت كه كلي از فرستادن پفك و بسكويت به دهات آقاي ژان خسته شده بودند و البته عصباني..كه به يكباره با حضور انبوه ي از ادم هاي مواجه مي شود وفكرد مي كنند كه حتماً اشباه ي اومده و مي خواهد عذرخواهي كرده و برگردند كه خانم بدجنس شروع مي كنند به معرفي...آقاي ژان از اين معرفي چنان به وجد مي ايد كه حتي نام يكي هم به يادش نمي ماند آخه در شهر فرنگ معرفي كردن با تمام دهات دنيا فرق مي كند و اصل بر اين است كه هيچ كس شناخته نشود و...يكي از راست و يكي از چپ و خلاصه كلي نامنظم و البته با اسامي اشتباه... و هنوز چند لحظه ي از حضور اقاي ژان نگذشته بود كه از قرار معلوم از ديدن آقاي ژان همگي حالشان به هم خورده، زيرا همگي با يك خداحافظي دسته جمعي رفتند و تنها خانم گاگول و خانم با جديت و خانم بدجنس و يك خانم ديگر كه گاهي با خود فكر مي كنم اين خانم مال شهر فرنگ نيست آخه خيلي خجالتي تشريف داشتند و حتي رويشان نمي شد كه آقاي ژان را همان گونه كه همه نام مي برند(آقاي ژان دارك) نام ببرند و آقاي ژان با خود گفتند تو شهر فرنگ وقتي تمام خانم ها از روي عقده نام پسرها براي خود انتخاب كرده و كلي نگران ورزشگاه رفتن خودشون هستند و معتقدند در هيچ چيز نبايد از آقايون عقب بيفتند و انگار فقط مشكل خانم هاي دنيا ورزشگاه رفتن و اسم پسرانه داشتن و ...است. چه اشكالي داره يك اقا هم نام يك دختر رو براي خود انتخاب كند... البته خانم خارجي هنوز برنگشته بودند...نه، همين لحظه اومدن و دختر خواهرشون رفتند كه باز زود برگردند...راست ميگن دختر خواهرها به خاله مي رند شما بگيد نه! خوب و در اين لحظه زباله هاي يك بسكويت به دستم رسيد و يك عكس داشت كه با تصورات آقاي ژان جور در نمي اومد و تازه معلوم مي شود اين خانم جديت هستند نه اون ي كه رفته بودند و آقاي با جديت براي اطمينان يك ميس كال مي دن...نه خود خانم با جديت است.. و بعد از چند لحظه گفتگو با خانم گاگول كه از همه چيز سخن به ميان اومد خان گاگول با خود گفتند اين آقاي ژان خيلي خنگ تشريف دارند و تصميم گرفتند زود خودشان را نجات دهند و به سرعت به بهانه ترافيك محل را ترك كردند و اصلاً هم به من ربطي نداد كه اين خان چه قدر شاد بودند و هركس با با دست نوشته هاي ايشان آشناي داشته باشند با خود مي گويند چه غمگين.. و آقاي ژان فهميدن...و بعد از رفتن خانم گاگول با خانم با جديت و خانم بدجنس رفتيم ديدن دكه هاي پفك و بستني كه آقاي ژان با جديت تمام بي توجه به حضور خانم ها كه انگار  در شهر فرنگ داري تقدم فراوان هستند به دنبال پفك و بستني مي گشت كه با تذكر جدي مواجه شد و البته از آتيش گرفتن دكه پولداران  و ...مي گذريم كه خود حكايتي عظيم است و چه ها كه نشد و هنگام برگشتن از نمايشگاه پفك و بسكويت و آب معدني با ترافيك عظيم مواجه شديم و البته در اين لحظه به خانم با جديت تذكر داده شد كه با جديت به راه خود ادامه ندهند و گوش  نكردند كه ...و اقاي ژان و خانم بدجنس نيز بعد از كلي معطلي در ترافيك و نبود ماشين خود رو به مترو كه اين از اون چيزهاي عجيب و غريب در شهر فرنگ بود و قرار بود خانم بدجنس همراهي كنند آقاي ژان كه زدند زير قولشان و خود رفتند و چه ةا كه نكشيد آقاي ژان از اين مترو، تصور كنيد داريد از پله ها مي ريد پايين كه جند نفر دارند فرياد مي زنند آق بليط تون و آقاي ژان هم انگار نه انگار كه با ايشان هستند قصد رفتن ادامه راه رو داشت كه فرياد بس عظيم مواجه شد وفهميد با خود آقا هستند و ايشان بعد از برگشتن فهميدن بايد بليط را ور مي داشتند ..در مترو هم كه نگو، در ايستگاه ي كه تا حالا توقف نداشته توقف كرد و تمام محاسبات اقاي ژان به هم ريخت و آقاي ژان كه قرار بود در ايستگاه اول پياده شوند كلي فكر كردند تا فهميدن بايد ايستگاه دوم پياده شوند و وقتي قرار بود يك عدد خانم هر ايستگاه اعلام كنند و نكردند رو هم اضافه كنيد تا بعد از چند ساعت دقيقه آقاي ژان به محل مورد نظر ميدان آرژانتين رسيد و سوار ماشين شد حركت كرد به سوي دهات شون كه خبر رسيد از اون جاي كه خانم با جديت به حرف هاي آقاي ژان گوش نكرده و با جديت به خانه رفته اند و در بين راه نزديك بود تصادف كنند و پاهايشان له شده اقاي ژان با خود گفت چگونه امكان دارد يك نفر نزديك بود تصادف كند ولي پاهايش له شده و تصور كرد حتماً نيمي از پاهاي خانم با جديت ديگر وجود خارجي ندارد كه فردا نيز مشخص شد براي فرار از تنبيه ها و فريادهايي مامان آن گونه رفتار فرموده اند و ...و اين بود سفرنامه نصف و نيمه آقاي ژان به شهر فرنگ....تا بعد ...من به ژان دارك قول داده ام..

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

خوب روز دوم هم به دكه داري و ديدن دكه هاي پفك و بيسكويت گذشت و البته منظور از دكه داري اين ني ست كه آقاي ژان دكه دار بودن! نه، از آن جاي كه خانم خارجي رفته بودن كه زود برگردند، آقاي ژان و خانم بدجنس  مجبور بودن و البته هنوز خبري از خانم گاگول و خانم با جديت نيست...

روز سوم نيز به آن گونه گذشت كه روز دوم با اين تفاوت كه آقاي ژان موفق شدن با خانم با جديت چند دقيقه ي مكالمه ي داشته باشن و اصلاً هم نگران به خطر افتادن اسلام نبودن و البته يك اتفاق ديگر هم بود و اون هم بازديد از دكه كودكان...

روز چهارم اما روز متفاوت ي بود...اول اين كه بعد از كلي از ميدان امام حسين به معلم رفتن و سبلان جنوبي غربي و نميدونم شمالي بلاخره خيابان آزادي( كه انگار اين قسمت شهر فرنگ ربطي به آن قسمت شهر فرنگ نداشت ، آخه اسم ها ايراني عربي بودن و از بلاد كفر خبري نبود الحمدالله) را پيدا كرد و سري به دوستان اش زد و البته با كلي خسته گي و همچنين بعد از اين كه خانم بدجنس و خانم گاگول پيغام دادن كه سخت مشتاق زيارت آقاي ژان هستند و آقاي ژان نيز مي دانست كه آن ها به احتمال يقين سوژه براي خنديدن ندارند به سرعت برق وباد (ربطي به ترانه منصور ندارد چرا كه آقاي ژان سخت متنفرند از ايشان) حركت كردند تا اين كه به جاي رسيدن به نام پارك وي كه از آن جا به مشكلي به نام خانم ترافيك برخورد كردند و البته آقاي ژان تذكرات ي به اين خانم دادند و اين تذكرات افاقه نكرد و از آن جاي كه در مملكت اسلامي به سر برده نمي توانست به خانم ترافيك دست زده كه اين كار در ان شهر سخت حرام مي باشد و حتي نمي توانست فريادي هرچند كوچك بزند پس مجبور بود پشت سر ايشان با فاصله شرعي حركت كنند...تا اين كه به نمايشگاه رسيد و بر روي پل هوايي ورودي نمايشگاه پفك و بسكويت آن قدر آدم بود كه آقاي ژان وحشت كرد و با خود گفت مگر در شهر فرنگ دكه هاي پفك و..نيست و به راه خود ادامه دارد در آن ترافيك آدم ها و البته در اين مكان مقدس آقاي ژان براي لحظات ي كوتاه فراموش كردند كه در شهر اسلام حضور دارند و با عجله از بين خانم هاي كه هيچ ربطي هم نوع پوششان به اسلام نداشت كه اين خود مزيد بر علت شده بود رد شدن كه با تذكر يكي از اين خانم ها ي محترمه مواجه شدند و آقاي ژان نيز براي خلاصي از اين معركه به عذرخواهي پرداختند والبته من نفهميدم چرا باز به راه خود ادامه دادند با همان شيوه ضد اسلامي...تا اين :ه آقاي ژان به دكه پولداران رسيدن...

ادامه و قسمت آخر براي شب....

من به...قول داده ام...  

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

ياريگران: آقاي ژان، خانم خارجي، خانم خانم با جدييت، خانم گاگول و با حضور خانم بدجنس.

اقاي ژان تازه  يه روز هوس مي كنه به شهر فرنگ براي ديدن غرفه هاي پفك و بستني و آب معدني يه سفري داشته باشه. و روز يك شنبه كوله پشتي اش رو كه خانم خارجي نام خانه اش رو براي اون كوله انتخاي كرده رو ور مي داره و سوار يه اتوبوس ميشه و راه مي افته و مي ره و بعد از كلي خستگي وارد شهر فرنگ مي شه و مي رسه به يه جاي كه نوشته ميدان آرژانتين و در اين لحظه آقاي ژان با خود مي گه نكنه  اشتباهي وارد يه كشور ديگه شده آخه اسم خيابونها همه خارجي هستند و يكباره يادش مي اد كه اون از يه جاي به نام دهات اومده و بگذريم و مي ره همون نمايشگاه پفك و بستني و...كه مي بينه چندتا دكه كتاب فروشي هم هست و اون كلي تو ذوق اش مي خوره كه چرا الكي اين دكه ها رو راه انداحتن و مي شد از آون ها براي غرفه هاي ديگه استفاده كرد و اصولاً چرا كتاب، حداقل پوشاك ي ، و ...بود باز بهتر بود...بگذريم...آقاي ژان بعد از  كلي گشتن غرفه پولداران رو پيدا كرد و رفت كه با خانم بدجنس و خانم خارجي رو ملاقات مي كنه و سلام مي كنه و يكباره خانم خارجي بعد از جواب سلام ي كه واجب است گفت من مي روم و برمي گردم و آقاي ژان با خانم بدجنس تنها موند. خانم بدجنس كه انگار قسم خورده بودند تحت هيچ شرايطي سخن ي نگويند كه البته حق هم دارند چه معني مي دهد كه در مملكت اسلامي يك خانم و يك آقا تنها باشند و تازه با هم سخن بگويند، ديگر بي شرمانه تر از اين نمي شد كه جا دارد از خانم بدجنس به خاطر دقت شان تشكر كرد و روز اول با نگاه كردن تمام شد و در اين لحظه خانم خارجي كه قرار بود خيلي زود برگردند بعد از شونصد ساعت پيدايشان شد و دستور فرمودند كه در دكه رو ببنديد و باز رفتند كه زود برگردند كه ديگر در آن روز كه شب شده بود موفق به زيارت كردن خانم خارجي نشديم و ما نيز فهميديم در فرنگ خيلي زود برمي گردم يعني شونصد ساعت بعد...

ادامه ماجرا براي بعد...

من به ژان دارک قول داده ام...

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

 
  من خسته ام٬خیلی خسته ام و انگار امروز شروع دوباره برای آن خسته گی هاست.بعد از پنج سال انگار دفتر مشقمان هم دیگر جای خالی ندارد٬حتی برای یک لبخند کوچک...
  کسی می آید٬ کسی که مثل هیچ کس نیستَ٬کسی می آید و سهم مرا خواهد داد!
مگر من سهمی هم دارم٬در دایره لغات؟نه!اینجا پایان خط است.حوصله ام از همه چیز به هم ریخته و اعصاب ام از از همه چیز به سر رفته و او نمی داند که چقدر دلتنگ اش هستم.
دین دار و بی دین٬از آدم تا نبوت٬زرتشت تا اسلام٬ایمان دارند که کسی می آید!کسی که مثل هیچ کس نیست.کسی می آید که آن ها را از فلاکت و بد بختی و نابودی نجات می دهد و او...
پس چرا نمی آید؟برای دخترک غمگینی که دیگر دختر نیست و سخت مشتاق اش
پس چرا نمی آید؟برای کودکان ی که هزاران سال است به جای شنیدن صدای لالایی مادران صدای گلوله با گوش هایشان رقص را تجربه می کند.
پس چرا نمی آید؟برای کودکانی که از گرسنگی چمباتمه زده اندبرذ زانوان سست مادرانشان و لاشخورانی که سخت منتظر مرگ آن ها
پس چرا نمی آید؟برای معانی واژه ها که در دایره لغات تغییر کرده اند
پس چرا نمی آید؟برای...
من همین الان می خواهمش٬همین لحظه و نه هیچ وقت دیگر و هیچ لحظه ای دیگر.
می بینید!وقتی که سخت مشتاق  اش هستی٬نیست.پس به چه درد می خورد٬وقتی که ما محتاج اش هستیم و او نیست.انگار هیچ وقت نبوده!
پدران ما نیز حضورش را سخت مشتاق بودند و ما نیز و فرزندانمان هم.ما باخته ایم٬نا بود شده ایم٬دیگر نمی خواهم منتظر کسی باشم که نبوده.وجود نداشته.هیچ وقت نبوده.
  او هرگز نمی آید و من ایمان آورده ام که این را کسانی گفته اند که از خودشان کم آورده اند و دیگر تحمل ندارند و طاقت از کف داده اند.
  او هرگز نمی آید...
                          من سخت نابود شده ام
  او می آید...
  او نمی آید٬نمی آید٬نمی آید...
                                           من به ژان ...

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

کسی می آید٬ کسی که مثل هیچ کس نیستَ٬کسی می آید و سهم مرا خواهد داد!
مگر من سهمی هم دارم٬در دایره لغات؟نه!اینجا پایان خط است.حوصله ام از همه چیز به هم ریخته و اعصاب ام از از همه چیز به سر رفته و او نمی داند که چقدر دلتنگ اش هستم.
دین دار و بی دین٬از آدم تا نبوت٬زرتشت تا اسلام٬ایمان دارند که کسی می آید!کسی که مثل هیچ کس نیست.کسی می آید که آن ها را از فلاکت و بد بختی و نابودی نجات می دهد و او...
پس چرا نمی آید؟برای دخترک غمگینی که دیگر دختر نیست و سخت مشتاق اش
پس چرا نمی آید؟برای کودکان ی که هزاران سال است به جای شنیدن صدای لالایی مادران صدای گلوله با گوش هایشان رقص را تجربه می کند.
پس چرا نمی آید؟برای کودکانی که از گرسنگی چمباتمه زده اندبرذ زانوان سست مادرانشان و لاشخورانی که سخت منتظر مرگ آن ها
پس چرا نمی آید؟برای معانی واژه ها که در دایره لغات تغییر کرده اند
پس چرا نمی آید؟برای...
من همین الان می خواهمش٬همین لحظه و نه هیچ وقت دیگر و هیچ لحظه ای دیگر.
می بینید!وقتی که سخت مشتاق  اش هستی٬نیست.پس به چه درد می خورد٬وقتی که ما محتاج اش هستیم و او نیست.انگار هیچ وقت نبوده!
پدران ما نیز حضورش را سخت مشتاق بودند و ما نیز و فرزندانمان هم.ما باخته ایم٬نا بود شده ایم٬دیگر نمی خواهم منتظر کسی باشم که نبوده.وجود نداشته.هیچ وقت نبوده.
  او هرگز نمی آید و من ایمان آورده ام که این را کسانی گفته اند که از خودشان کم آورده اند و دیگر تحمل ندارند و طاقت از کف داده اند.
  او هرگز نمی آید...
                          من سخت نابود شده ام
  او می آید...روزی...
                           ...من به ژان دارک قول داده ام

امروز معرفی کتاب نداریم٬فقط یک شعار:
مطالعه مطالعه مطالعه٬کار کار کار    

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |