بي مقدمه
نام كتاب: سمفوني مردگان
نوشته: عباس معروفي
خلاصه كتاب: لطفاً قبل از اين كه اين كتاب رو بخونيد كتاب هاي چون صد سال تنهايي و مسخ و ... رو نخونید...راستي اون اهل اينترنت هم است ....آدرس سايت اش http://maroufi.malakut.org . مي تونيد به اين آدرس بريد و از نوشته هاي زيبايش لذت ببريد.
خوب ساندويچ عزيز گفته كه من خيلي وقت اه كه از دل ام و ژان دارك چيزي نگفته ام. آخه دوست عزيز در عصري كه
کرورها سال است که گلها خار میسازند و با وجود اين کرورها سال است که برّهها گلها را میخورند. آن وقت هيچ مهم نيست آدم بداند پس چرا گلها واسه ساختنِ خارهايی که هيچ وقتِ خدا به هيچ دردی نمیخورند اين قدر به خودشان زحمت میدهند؟ جنگ ميان برّهها و گلها هيچ مهم نيست؟ اين موضوع از آن جمع زدنهای آقا سرخروئهیِ شکمگنده مهمتر و جدیتر نيست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همهی دنيا تک است و جز رو اخترک خودم هيچ جای ديگر پيدا نميشه و ممکن است يک روز صبح يک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی اين که بفهمد چهکار دارد میکند به يک ضرب پاک از ميان ببردش چی؟ يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همين قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد: «گل من يک جايی ميان آن ستارههاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برايش مثل اين است که يک هو تمام آن ستارهها پِتّی کنند و خاموش بشوند. يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟
من خسته ام ساندويچ عزيز...خيلي خسته ام....
من به ژان دارك قول داده ام...
و امروز....
مي خوام از يه كتاب براتون بگم كه شاهكاره....اصلاً اسم شاهكار براي اين كتاب خيلي كم است. يه كتاب كه همش روي هم رفته به 80 صفحه هم نمي رسه اما كتاب قرن فرانسه مي شه....من تا حالا قسم مي خورم بيش از 200 بار اين كتاب رو خوندم و هر بار بيش تر لذت بردم....تو رو خدا اگه خونديد باز هم بخونيد.....من تمام ترجمه هاي اين كتاب رو خوندم ولي ترجمه احمد شاملو چيز ديگه است....حدس زديد چه كتاب ي رو مي گم؟...آفرين خودش اه....
نام كتاب: شازده كوچولو
اثر: آنتوان سنت اگزوپري
خلاصه كتاب: اين كتاب خلاصه نداره ولي يه چيز به تون بگم....من عاشق گل سرخ خودم هستم....
بايد با صبر و شكيبايي، عيب هاي كه نمي توانيم در خود و در ديگران تغيير دهيم، تحمل كنيم.
من به ژان دارك قول داده ام.....
كتاب امروز: امروز مي خوام يك كتاب از يك نويسنده آمريكاي لاتين نام ببرم او خداي كلمه است.او كسي نيست جز گابو.
نام كتاب: صد سال تنهايي
اثر بي نظيرِ: گابريل گارسيا ماركز معروف به گابو
خلاصه كتاب: وحشت تنهايي در اين كتاب نهفته است. اين كتاب رو چند دفعه بخونيد لطفاً.
ديشب
شيطان بر دروآزه چشمان ام آواز مي خواند
و امشب
شيطان بر چشمان ام رقص خاطره مي كرد.
من به ژان دارك قول داده ام.....
از اين به بعد مي خوام در هر پست يك كتاب خوب رو معرفي كنم، و براي شروع مي خوام كتابي رو معرفي كنم كه باعث شد من از 5 سال پيش وبلاگ نويس بشم و حتي نام وبلاگ ام رو با برداشتي آزاد از اون كتاب انتخاب كرده ام. اين كتاب فوق العاده است و حتماً بخونيد.
دفترچه ممنوع
نويسنده: البا دسس پدس
يك نويسنده زن ايتاليايي.
خلاصه كتاب: زن ي براي خريد مي ره بيرون و تو دستفروشي يك دفترچه مي بينه كه فروشنده اصرار داره نبايد كسي اين دفترچه رو ببينه و زن اون رو راضي مي كنه و دفترچه رو مي خره و بعد اون رو دور از شوهر و بچه هاش هر روز يك جا قايم مي كند و در واقع خاطرات روزانه اش رو تو اين دفترچه مي نويسه.
بايد اين كتاب رو بخونيد تا بدونيد چه نابغه ي است اين البا دسس پدس.
آهاي ژان دارك
مردِ مُردهِ ي آسمان سياه
سلام
هميشه گفته ام
وقتي مي آي
كه مرگ را
دچار تناقض
كرده باشم
هميشه نوشته ام
وقتي صداي ام
مي كني
كه زنگ در را
.
.
.
نه!
ديگر پشت هيچ دري نيستم
شنيده اي
مي گويند
مي آيد
وقتي
هق هق هاي مردِ مُرده را
تحمل ديدار نداشته باشد.
من به ژان دارك قول داده ام
اين چند روز به طور وحشتناكي دچار بيماري به نام آنفولانزا شدم البته تضمين ي وجود نداره كه از نوع مرغي اش باشه يا نمي دونم كركسي و يا...حال هرچي؟...من كه آخرين باري كه به دكتر محترم مراجعه كرده بودم براي اين جور مريضي ها را يادمان نمي آيد، رفتيم دكتر و ايشان التفات ي فرمودند و مقداري سوزن و آمپول و قرص و كپسول (گپسول گاز و اين حرف ها البته نبود) شربتي و خلاصه كلي از اين نوع هم مرحمت نمودند.....خوب بگذريم كه گر ما نگذريم خود مي گذرد و دست ما كوتاه....
امروز خواستم از 7 اصل بيل گيتس بنويسم ديدم حوصله ندارم پس براي پيام بازرگاني امشب همين كفايت مي فرمايد....
قرار ما
همان حوالي
كنار همان درخت
كه ما را به دروغ هايمان
وصل مي كرد
مي داني كه نمي آيم.
من به ژان دارك قول داده ام...
زندگي به صورتِ زشتي داره به راه خود ادامه مي دهد و من قصد دارم كه اين زشتي رو به زيبايي مطلق تبديل كنم. آخه:
من غلامِ قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخنِ شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخنِ گنج مگو
ور ازين بي خبري رنج ببر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم، عشق مرا ديد و بگفت
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هيچ مگو
گفتم اي عشق، من از چيز دگز مي ترسم
گفت، آن چيز ديگر نيست و دگر هيچ مگو
اي نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو، رخت ببر هيچ مگو.
من به ژان دارک قول داده ام...
چه قدر اين روزها اين قسمت از شعر ميلاد اكبرنژاد ذهن من رو به خودش مشغول كرده!
چه اهميتي دارن كه دلخوشي هايم دارن مي ميرند/
تو هم برو/
خيال ات تخت/
به موس موس نمي افتم/
آن قدر بو گرفته ام كه تو دستشويي خواب ام ببرد/
مي روم خودم رو يك جايي گم وگور مي كنم/
من به ژان دارك قول داده ام.....
وقتي
ميان دو دست
ناتمام
ميماني!
شعر من
آغاز ميگردد.
.
.
.
اين است
شعر من!
وقتي
ميان دو نگاه
ناتمام
ميماني!
.
.
.
من تمام ميشوم
من به ژاندارك قول دادهام