تبليغاتX
دفتر مشقِ مرده
سلام

.

.

.

خداحافظ

.

.

این است زندگی سگی

من به ژان دارک قول داده ام

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

به سارا گفتم تمام شد

گريه كرد

‌آن نيست‌ام كه بايد

پشت كرد

من از شهر شكايت مي‌آيم

خنديد

مادرم ؟

نگاهم كرد يعني....

من براي عاشق شدن وقت ندارم

دروغ

فراموش‌ام كن

تو مي‌تواني؟

من؟..........آري

زهي دروغ

تمام شد.

همي‌شه قبل از اين كه فكر كني...

اتفاق مي‌افتد بايد...  

فرو ريخت

...

هيچ نگو ....

س

ك

و

ت

.

.

مرد

.

.

.

فراموش كردم بگويم ‌اش

                                دوست‌‌ات دارم.

من به ژان دارك قول داده ام...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1384 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

دي‌شب خواب ژان‌دارك رو ديدم،

خواستم ببوسم‌اش!

دور شد!

 ترس برم داشت!

گفتم لبخندي

 گريه كرد.

دل‌هره به سوي ويراني‌ام برد

 گفتم نگاهي

مُرد.

ويران شدم.

اين‌ك هزار سال است كه من در پي آن ويران‌ي خدا رو  بي‌پرده مي‌خواهم.

من به ژان‌دارک قول داده‌ام....

 

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

من خوب مي‌دانم،

اما بدان همه براي بازي‌هاي حقير آفريده نشده‌اند

به روزهاي اندوهبار بينديش!

به ياد داشته باش

كه روزها و لحظه‌ها هيچ‌گاه ديگر باز نمي‌گردند

به زما بينديش، و شبيخون ظالمانه زمان:

زمستاني طولاني و سخت در انتظار خواهيم داشت

زمستاني كه از ياد نخواهد رفت

ديگر چه‌مي‌توانم بگويم

جز اين‌كه لباس‌هاي زمستاني‌ات را فراموش نكن.

 

عاشوراي حسيني بر همه ي حسيني هاي واقعي تسليت باد.

 

من به ژان دارك قول داده ام...

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1384 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

روز عروسی‌مان یادت است

من بودم و تو دیگر هیچ

من پرسيدم آیا ما خوشبخت‌ایم؟

تو خندیدی!

و دانست‌ام، در ذهن‌ام، که هستیم.

 

یک روز بعد

من بودم و دیگر هیچ

و من پرسیدم که آیا ما خوشبختیم؟

و تو خندیدی!

و دانست‌ام، در ذهن‌ام، که هستی‌م.

 

یک خرمن سال بعد

من بودم و تو و دیگر هیچ

من پرسیدم که آیا ما خوشبخت‌یم؟

و تو باز خندیدی!

و من ایمان آوردم که هستیم.

.

.

.

5ساعت بعد ساعت 5 بعدالظهر

من بودم و یک خروار کاغذ و دیگر هیچ

و من پرسیدم من خوشبخت‌ام؟

روی یک کاغذ مچاله شده نوشته بود

"هیچ‌وقت دوست‌ات نداشته‌ام"

و من دانست‌ام که...

 

من به ژان‌دارك قول داده‌ام...

 

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1384 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

                        

من به صليب صدا مصلوب‌ام

                                      تو گمان بری که مغلوب‌ام

من به ژان دارک قول داده ام...

نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1384 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

سلام...

اسم من..اصلاً چه اهميت‌ي داره كه اسم من چيه؟ مهم اين‌اه كه امروز روز دهشت‌ناك عالي رو پشت سر گذاشتم، از يه طرف 1.30 (يك ساعت و نيم) زير آفتاب منتظر ماشين بودم براي رفتن سر جلسه امتحان كه تازه بعد هم پسر عمو رو از خواب بيدار كردم و با موتور تا يه مسير رو برده و بعدش مسير دوم رو هم 10 دقيقه منتظر شدم و شما تصور كنيد تا ساعت امتحان 20 دقيقه مونده و مسير 30 دقيقه است. و تازه اين ماشين هم كه اونقدر كند حركت مي‌كنه كه پياده زودتر مي‌رسيدم، خوب بگذريم بعد از 15 دقيقه تاخير به امتحان مي‌رسم وبا التماس مي‌شينم و از اون‌طرف همون لحظه خبر مي‌دن كه يكي از درس‌هاي اصلي رو هم نمره نياوردم و يكي ديگه هم 10 داده و بعد كه مي‌پرسم چرا 10 مي‌گن استاد گفته: كلاس جاي بحث كردن ني‌ست" و گند به اين امتحان‌اه هم زده مي‌شه با اين خبر،  با عجله از جلسه امتحان بلند مي‌شي تا به استاد برسي كه موبايل‌ات رو يادت ميره ورداري و وقتي برمي‌گردي مي‌بيني آقا دزد لطف كرده و برداشته. و تازه 2 روز بعد 4 تا امتحان داري كه يكي از امتحان‌ها اصلاً كتاب ندارم آخه يكي از حاج‌خانم‌ها قرار بود كتاب رو به من برسون‌ان كه غيب شدن، و موبايل محترم‌شون هم جواب نمي‌دن و به هم اين‌ها گير دادن مامور راهنمايي رانندگي و نمي‌دونم هزار زهر مار ديگه رو هم خودتون اضافه نماييد.

و تنها كاري كه من انجام مي‌دم لبخند زدن به اين زندگي سگي است. كه كاري ديگه جز اين از دست‌ام بر نمي‌آد....آخه اين قرار من و اون بالايي ست كه ... و قول‌ي كه به ژان‌دارك دادم.

راستي شما چه‌قدر به خدا ايمان دارين؟

من به ژان‌دارك قول داده‌ام...

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

ای زينب

ای زبان علی در کام! با ملت خويش حرف بزن! 

ای زن! ای که مردان‌گی در رکاب تو جوان‌مردی آموخت.زنان ملت ما به تو محتاج‌اند؛ بيش از همه وقت.

جهل از يک‌سوبه اسارت و ذلت‌شان نشانده است و غرب از سوی ديگر به اسارت پنهان و ذلت تازه‌شان می‌کشاند و از خويش و تو بيگانه‌شان می‌سازد. با ملت خويش حرف بزن!

ای زبان علی در کام! ای رسالت حسين بر دوش! که از کربلا می‌آيی.

زينب! با ما سخن بگو .

مگو که بر شما چه گذشت.مگو که در آن صحرای سرخ چه ديدی. مگو که جنايت تا کجا رسيد. آری زينب مگو که بر شما چه گذشت. مگو که دوستان‌تان چه کردند دشمنان‌تان چه کردند.

آری ای پيامبر انقلاب حسين! ما می‌دانيم ! ما شنيده‌ايم! تو پيام کربلا را بدرستی گزارده‌ای.

اما بگو! ای خواهر! بگو ما چه کنيم؟ لحظه‌ای بنگر که ما چه می‌کشيم؟به ما گوش کن تا مصائب خويش را بازگو کنيم. با تو ای خواهر مهربان! اين تو هستی که بايد بر ما بگريی.

ای دختر علی!

ای خواهر ! ای که قافله سالارکاروان اسيران‌ی!

ما را نيز در پی اين قافله با خود ببر! ما را نيز با خود ببر.

                                                                                                    (دکتر علی شريعتی)

  من به ژان‌دارک قول داده‌ام

 

 

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1384 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

هيچ‌وقت به خدا نگو يه مشكل بزرگ دارم، به مشكل بگو يه خداي بزرگ دارم.

من به ژان‌دارك قول داده‌ام.....

نوشته شده در شنبه 8 بهمن1384 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

سلام

اين جشن هم با همه ضعف‌ها و قوت‌هاش تمام شد. و بايد به همه به‌الاخص امين مرادپور خسته‌ نباشيد گفت. و به زودي عكس‌هاي جشن را همين‌جا خواهم گذاشت.

در اولين فرصت نقدي براي اين جشن نيز خواهيم نوشت و ديگر اين‌كه بايد برم كه خيلي كار دارم....

من به ژان‌دارك قول داده‌ام

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1384 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |