تبليغاتX
دفتر مشقِ مرده

اين وبلاگ انگار در خيلي از شهرها فيلتر شده

پس آدرس جديد من ...لطفاً تغيير آدرس دهيد

ممنون

هادي اكبري

 

http://www.akbarihadi.blogfa.com

 

نوشته شده در جمعه 1 تیر1386 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

دخترک نماز می خواند و من عاشقانه می کشتم اش

دخترک یادش رفت وضو بگیرد و من عاشقانه کشتم اش

دخترک بلد نبود نماز بخواند و من عاشقانه می کشتم اش

دخترک ی نبود و من عاشقانه می کشتم اش

دخترک ....من خودم را کشتم.

 

پی نوشت های پایان ی:

پی نوشت ویژه: می خواهم از دوستان خوب ام شبنم و مرجان برای قالب قبلی که برای تولدم هدیه داده بودن تشکر کن ام و با اجازه اون ها قالب رو عوض کن ام ...شاید...بازم ...شبنم و مرجان متشکرم...

پی نوشت ۱: نمی دونم چرا وبلاگ ام در بعضی از شهرها مثل اهواز و  تبریز و چند شهر دیگر که من اطلاع دارم فیلتر شده است.

پی نوشت ۲: سال ۸۵ با خاطره خوب برای من شروع شد و با دوست ی با عزیزی و ۸۶ با...

پی نوشت ۳: من سخت دلهره دارم از سال جدید...کاش زمان همین جا درست همین جا متوقف شود. در اوجِ دل هره و دل شوره....کاش می ایستاد زمان...کاش

پی نوشت ۴: من خسته ام و انگار این خسته گی دیر زمانی است نمی خواهد از من بگذرد..

پی نوشت ۵: ژان دارک...ژان دارک...ژان دارک...کاش تو نیز...

پی نوشت ۶: سال ۸۶ ...

نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

من در پي قبله مي‌گردم با پای در كفش‌هاي ميلياردي

و تو انگار نمازِ صبح را بي‌طلوع مي‌خواني وقتي من... ...

پی نوشت های ویژه:

پی نوشت ۱: روز دو شنبه ساعت ۴ عصر  در تاریخ ۲۱ اسفند ۸۵ پسری از جنس شادی و شور و شوق ورودش را به دنیای پر از غصه و شادی اعلام کرد و نام اش شد یاسین فرزند عبد الرضا (میلاد) اکبرنژاد پسر دایی خوش تیپ اینجانب...خدایی اش اون روز تو اون ساعت شادی عجیبی جهان هستی رو فرا نگرفته بود؟ می دونم که دارین با خودتون می گین :آره به خدا... درست اه . برای ورود یاسین بوده است....

 

پی  نوشت ۲: در همان روز و در ساعت ۱۲ ظهر هیت مدیره  شرکت تعاونی در جلسه ی که نماینده سازمان تعاون و بخشدار نیز حضور داشتند این جانب را به عنوان مدیرعامل شرکت تعاونی روستایی انتخاب کردند.

پی نوشت ۳: بعد بگید اون روز وز بدی بود!!!!

پی  نوشت ۴: ساعت بی عقربه لحظه ها می گذرن بی  آن که ما بخواهیم یا نه! ...پس لبخند بزن دختر...لطفاْ لبخند بزن برای جهان سگی و هدیه کن به این زندگی سگی لبخند را و ببخش لبخندت را برای آنان که لبخند را واژه ی تلخ می انگارند...هدیه کن لبخند را ...هدیه کن...

نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

 

مي‌خواستم نماز بخوانم يادم آمد كه بي‌قبله‌ام

قبله‌ام مي‌شوي دختر؟

 

پي‌نوشت 1: اربعين حسيني بر تمام هستي تسليت باد.

 

پي‌نوشت 2: مي‌خواستم اين پست رو تقديم دوست‌ي كنم كه انگار ديروز بود تقسيم خاطره مي‌كرديم و حال تقويم زمان‌ام يك‌سال‌گي‌اش را جشن مي‌گيرد؛ و من.... راستي چرا ساعت‌ات بي‌عقربه است؟

 

پي‌نوشت 3: اوتالورا قبل از مردن  مي‌فهمد كه محكوم به مرگ بوده است، كه به او اجازه داده‌اند دوست داشته باشد، رئيس باشد و پيروز شود، زيرا از قبل او را مرده مي‌انگاشتند، زيرا براي بانديرا از قبل مرده بود.(كتابخانه بابل، داستان مرد مرده)

 

پي‌نوشت 4 : من همان اوتالورا هستم و آن دوست انگار بانديرا.

 

پي‌نوشت 5: من به ژان‌دارك قول داده‌ام...

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

 

وقتي سكوت مي‌كنم دل‌تنگي‌هايم فرياد مي‌زند.

 

پي‌نوشت1: چرا من از اين حسين رضازاده بدم مياد؟

 

پي‌‌نوشت2: كسي مي‌دونه اين حسين رضا زاده phd چاپلوسي‌اش را ( بي‌تربيتي است اگر بگويم...) از كدوم دانشگاه گرفته...بگيد شايد ما هم به نوايي رسيديم.

 

پي‌نوشت3: دعا كنيد كار جديدم درست بشه.

 

پي‌نوشت 4: مي‌خوام ارشد ‌MBA  امتحان بدم، فكر مي‌كنيد قبول بشم...خودم كه مي‌گم، خوب بابا نمي‌شم.

 

پي‌‌نوشت 5: بايد دوباره مدير مدرسه جلال آل احمد رو براي انجمن ادبي بخونم، كسي هست كه حوصله داشته باشه به‌جاي من بخونه و حرف هم بزنه؟

 

پي‌نوشت6: به اين نقطه بگيد بدجنسي هم حدي دارد دختر!

پي‌نوشت7: من به ژان‌دارك قول داده‌‌ام

 

پي‌نوشت 9: به خودم شديد ارتباط دارد

 

پي‌نوشت 0: تا بعد بدرود

نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

مرگ را زمزمه مي‌كنم

                             و مي‌ميرم.

 

 

 

قبل از پي‌نوشت: فرا رسيدن دهه محرم بر همه دوست‌داران حسين(ع) تسليت باد و با آرزوي اين‌كه ياد بگيريم آزاد مرد باشيم.

 

پي‌نوشت1: تا حالا زير باران كتاب خوانده‌ايد، كتاب خواندن در زير باران لذت‌ي وجود دارد كه در بوسيدن باران نيست.

پي‌نوشت2: سخت درگير امتحانات و پايان‌‌نامه و ...هستم، كاش تمام شود اين امتحانات لعنتي.

پي‌نوشت3: دل‌‌ام برات تنگ‌شده، شديد...

پي‌نوشت4: دل‌‌ام لك زده براي ديدن يك تاتر خوب با سالاد فصل و بستني ميوه‌اي و يك عالمه...كسي سراغ نداره، آدرس من : چهار قدم بالاتر از زندگي سگي.

پي‌نوشت 5: به هيچ‌كس ربطي نداره.

پي‌نوشت6: يه نفر رو مي‌شناسم كه معتقده وقتي من وارد اين‌شهرِ....(گچساران) مي‌شم ياد اون مي‌افتم، احتمالاً حق با اون و من نمي‌دونم چرا! كسي دليل‌اش رو نمي‌دونه؟...من خيلي احمق‌‌ام؟

پي‌نوشت7: بازم دل‌ام برات تنگ شده شديد...

پي‌‌نوشت8: من به ژان‌دارك قول‌داده‌‌ام....

پي‌نوشت9: تا بعد يا علي

نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

شايد زماني بسيار از اين بازي گذشته ومن از اين قافله سخت عقب‌ام اما چه بايد كرد كه سخت اين‌روزها مشغول پول در آوردن هستم و سخت از مرجان‌ي(ساعت بي‌عقربه) براي دعوت‌اش تشكر مي‌نماييم.

همه به اين بازي آشنا هستند پس بي‌مقدمه.

 

1-   من هادي اكبري اعتراف مي‌‌كنم در تمام 3 سال اول دانشگاه كه مبلغ مبارك قبض تلفن مي‌‌اومد بيش از 80% آن متعلق به من بوده، و من از اون‌جا كه كسي به روش من آشناي نداشت، سو استفاده مي‌كردم به اين صورت كه از آن‌جا كه تلفن‌هاي ما شماره‌گير نداشت  اين حقير با استفاده از شاسي شماره‌گيري مي‌نموده و هيچ‌كس از اين اتفاق خبر نداشت.

2-   من هادي اكبري اعتراف مي‌‌كنم به شدت خودخواه هستم و اعتماد بنفس‌ام در حد ... تا اون‌جا كه فقط به علت داشتن يك عدد اطلاعات ناقابل در مورد  هر چيز خود رو متخصص در اون زمينه نشان داده و اعتماد همه رو جلب كنم.

3-   من هادي اكبري اعتراف مي‌‌كنم در تمام 5 سال تحصيل‌آم به اندازه 2 ماه سر كلاس نبوده‌ام و در حال حاضر نمي‌‌دونم چگونه اين دانشگاه دارد تمام مي‌شود.

4-   من هادي اكبري اعتراف مي‌كنم تمام اجراهاي تاتري‌ام در دوران دانشگاه را 2 روزه آماده كرده‌ام و تحت عنوان سبك جديد تاتري به خورد تماشاچيان و داوران گران‌قدر داده و هنوز هم در عجب‌‌ام اين‌همه جوايز از چه‌بابت بوده.

5-      من هادي اكبري بي‌شتر از اين اعتراف نمي‌كنم زيرا باعث اتفاقات بسيار بدي در هر زمينه براي اينجانب شده و نمي‌خواهم...

 

تمام.

بايد 5 نفر رو دعوت كنم به اين‌بازي و من اصلاً نمي‌‌دونم كي رو بايد دعوت كنم آخه همه وارد اين بازي كثيف شده‌اند و خود را تا حدودي ...داده‌‌اند

 

من به ژان‌دارك قول داده‌‌ام...

نوشته شده در سه شنبه 12 دی1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

اين هفته‌ها لحظه‌هايم تنهايي را هلهله مي‌كنند و ذهن‌ام چراغاني سكوت تنهايي‌‌ است،

 و تو كاش مي‌آمدي و براي‌ام مي‌گفتي كه ديگر دختر غمگين آن طرف ميز مرده است.

كاش هيچ‌وقت براي لحظه‌هاي خسته‌گي‌ام نبودي، كاش

 

بعد از تحرير1- دل‌تنگ‌ي‌هايم براي وب‌لاگ و ديدن دوستان عزيز زياد، اما چه بايد كرد با اين دل‌مشغولي‌ها و مثلاً شاغل بودن كه حتي هفته‌ها مي‌گذرد و من يادم مي‌آيد كه هيچ‌خبري از خانواده‌ام حتي ندارم و روزها است كه دوستان‌ام بهانه‌اي براي فراموش‌ي‌ام پيدا كرده‌اند.

 

بعد از تحرير2- بايد از هايده‌ي عزيز (مامان آيسان) دوباره براي كتاب‌ها تشكر و سپاس بي‌پايان داشته باشم كه چه لذت‌ي دارد اين خواندن كتاب در برهوت كتاب، و سپاس‌ي ديگر براي مرجان براي بودن‌اش در تمام لحظه‌ها.

 

بعد از تحرير 3- تا بعد يا علي.

 

بعد از تحرير 4- من به ژان‌دارك قول داده‌ام...

 

نوشته شده در شنبه 13 آبان1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

گاهي وقت‌‌ها اون‌قدر زمان تند مي‌گذره كه يادم مي‌رود بايد چيزي مي‌نوشتم و ننوشتم...القصه اين روزها كه شامل 20 روزي مي‌شود روزي حدود 14 ساعت كار  مي‌كنم و خسته‌گي باعث شده به هيچ‌كاري نرسم از جمله وبلاگ نويسي،

 

بعدازتحرير1: عيد سعيد فطر بر همه كساني كه عبادت كردن را عشق مي‌دانند مبارك

 

بعد از تحرير2- اين روزها سرگرم نوشتن وتحقيق در مورد خانواده هستم كه هر وقت آماده شد اين‌جا خواهم گذاشت، و سوال‌ي كه دارم اين‌اه؟ خانواده كيه؟ چكاري مي‌كنه؟ و حدوده خانواده تا كجاست؟(آيا عمو و عمه و...جزء يك خانواده هستند) و مهمترين ما چه‌قدر اهميت مي‌ديم به خانواده؟ كار مهمتر است يا پدر و مادر، همسر مهمتر است يا پدر و مادر، و دايره هي بزرگتر مي‌شه تا جايي كه ما مهمتريم يا خانواده؟

 

بعد از تحرير3- متاسف‌ام كه اين روزها خيلي خسته‌ام نه از لحاظ جسمي كه جسم من خستگي را خسته كرده، كه ذهن‌ام خسته‌ست...خيلي هم خسته...شايد دليل اصلي‌ام براي دير آپ كردن‌ام و ...باشد.

 

بعد از تحرير 4- دي‌شب ياد دوست‌ي افتادم و قول و قراري كه گذاشته بوديم و يادم آمد كه چه كردم با اون و مي‌خوام جبران كنم نه براي اون كه اون مشتاق بود و من محتاج؛ پس

 

بعداز تحرير 5- درست من به تو قول داده‌ام ژان‌دارك، قول

 

بعداز تحرير 6- اين تعطيلات آقاي احمدي نژاد هم حسابي زد به....ما، آخه رييس جمهورِ...بي‌خيال، بگذريم

 

بعداز تحرير 7- من به ژان‌دارك قول داده‌ام

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

امروز يكي از روزهاي خوب يا بدِ خدا را آن‌چنان مشتاق سپري مي‌كنم كه انگار روز عروسيِ اقاقيا است.

امروز واژه‌ي سخت دردناك‌است براي اين روزها، كه آن‌چنان دل‌تنگ و دل‌مشغول هستم  كه ناي براي نوشتن هم ديگر ندارم و يا خواندن كتاب‌هاي كه سخت آرزومند‌شان هستم.

 

شايد بايد روزها بگذرد تا يادم بيايد چه روزهاي را سپري كرده‌ام از پي بي‌كار و بي‌حوصله‌گي و بي...بگذريم از اين بي‌ها كه مي‌گذرد و خنده‌مان مي‌گيرد روزهايِ درازِ آينده.

 

براي پست آينده مي‌خوام از ايده‌آل‌هام بنويسم به طبع‌ايت از نفيسه از خبرنگار افتخاري نيويورك تايمز، كه هر چه باشد بهتر است از اين افتخارات نوشتن كه هيچ‌وقت نفهميدم نوشتن از اين‌‌ها افتخارات كه بي‌شتر به هجو شباهت دارد و ...بگذريم تا به قباي كسي برنخورده و ما بي‌كسان موجبِ ناراحتي با كسان اين ديارِ مجازي شويم.

پس تا ايده‌‌آل‌هايمان...

 

بعد از تحرير: اين روزها منتظر هستم تا روزي از روزها دربِ خانه‌مان و يا تلفنِ خانه‌مان به صدا درآيد و خبر از رسيدنِ بسته‌ي از تهران برايمان ارمغان آرد و من وظيفه خود مي‌‌دانم كه تشكر  و سپاس ويژه داشته‌ باشم از مامان آيسان(هايده) كه محبت كردن و قرار است كتاب‌هاي نفيس‌ي را هديه كنند به كانون‌مان كه سخت نيازمند است از براي كتاب و انديشه و راهنمايي، كه شايد توانستيم قدم‌ي هر چند كوچك براي فرهنگ و انديشه اين ديارِ پاك داشته باشيم.

 

تا بعد بدرود. 

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

بي‌مقدمه نوشته ميلاد اكبرنژاد براي اشكنان رو اينجا مي‌زارم و آدرس‌اش رو هم با عنوان نگاه ميلاد اكبرنژاد به اشكنان در برگه های تازه...

اميدوارم به قول‌اش عمل كنه و بيشتر براي شهر آفتابي‌اش بنويسد.

 

آدرس وبلاگ: http://myashkanan.blogspot.com

 

 

يادداشت‌هاي ميلاد اكبرنژاد براي شهر آفتابي‌اش

 

آغاز يك مسير

 

 

نمی‌توانم فراموش كنم كه در هرجایِ جهان زنده‌گیِ كنم سرزمين‌ام شهری است كه از اشكِ مردانِ و زنانِ بسياركوش برایِ نانی كه بيش از آن‌كه شكم‌ها را پر كند، نشانِ آرامشِ يك زنده‌گی است، در گرمایی از فرطِ آفتاب و جنوب و در خشك‌سالی از كوير و كوهستان‌هایِ بی‌علف بنا يافته و مردمان‌اش هنوز پارسی را به شيوه‌یِ نياكان‌امان گرامر می كنند حتا اگر در اين سال‌ها لغت‌هایِ عرب، آغشته كرده باشد زبان‌امان را با اقتصادی نااستوار كه به كشورهایِ حاشيه‌ِی خليجِ تا ابد پارس وابسته است و چه دردناك است اين حقيقتِ تلخ.
پس می‌نويسم در اين صفحه برایِ شهراَم، روستای‌ام، دهات‌ام كه مرا تا همين الان و هزار سالِ بعد يك بچه‌دهاتی نگه داشته حتا اگر در مركزِ اين سرزمينِ پهناور و در مهم‌ترين شكل‌هایِ فرهنگی و اجتماعی مجبور به زيست باشم. پس می‌نويسم اين‌جا در اين صفحه برایِ اشكنان‌ام، كه مثلِ غروب‌هایِ دشتِ پشتِ دشتِ كوراَش دوست‌اش دارم؛ مثلِ كناره‌هایِ رودخانه‌یِ بسيار خشك‌اش دوست‌اش دارم و مثلِ كوه‌هایِ سيالِ خاكستری‌اش دوست‌اش دارم. و جوانان‌اش را و نوجوانان‌اش را و مردان‌اش را و زنان‌اش را كه در همين روزهایِ مباركِ رمضان سخت دوست دارم بتوانم كاری برای‌اشان بكنم. اين‌جا می‌شود محلی برایِ ارتباط و بايد سپاس‌گزارِ دانش‌مندانی باشيم كه برایِ راحتیِ اين ارتباط‌ها تلاش كرده‌اند و می‌كنند.
اما چند نكته‌یِ مهم درباره‌ِی اين صفحه؛
1- شك نيست كه منظرِ نگاهِ من به اشكنان سخت فرهنگی خواهد بود چرا كه معتقداَم زيربنایِ هر پيش‌رفت و ترقی نه تنها اقتصادِ صرف نيست كه بدونِ فرهنگ هر اقتصادِ پويایی به فلاكت خواهد نشست و البته در اين مورد بسيار سخن خواهيم گفت.
2- من همه‌ِی دوستانی را كه مسندی در اين شهر دارند دوست دارم و لااقل تا اين لحظه به همه‌شان ثابت شده بعد از كش و قوس هایِ بي‌شمار كه هيچ‌جایی دشمنی از من نديده‌اند و اينك نيز هم‌چنان دوست‌دارشان خواهم بود و بنابراين ضمنِ احترام هرجایی را كه احساس كنم كاری دور از شانِ والاشان انجام داده‌اند با همه‌ِی ناچيزی ادایِ برادرِ مومن‌اشان را در خواهم آورد و در آن موارد حرف‌هایی خواهم زد. بنابراين پيشاپيش اگر جایی حرفی زدم كه احيانا برایِ بزرگ‌واری گران آمد مرا ببخشند و البته برادرِ كوچك‌اشان محتاجِ تذكراتِ آنان نيز خواهد بود و هركجا هم مرتكبِ اشتباهی عمومی شوم شك نكنيد كه عذر خواهم خواست.
3- برایِ دوستانِ جوان‌ام بسيار سخت‌تر خواهم نوشت چرا كه معتقداَم اگر قرار باشد اشكنانی والا داشته باشيم، بر شانه‌هایِ آنان ساخته خواهد شد.
4- از همه‌یِ دوستان می‌خواهم اين صفحه را لينك كنند و مي‌خواهم نظرات‌اشان را با من در ميان بگذارند.
5- از همين آغاز می‌گويم كه برایِ هرگونه دوری از سوءتفاهم و سوءاستفاده تنها از طريقِ ايميلِ milad@ashkanancity.com با آن‌ها تماس خواهم گرفت و نظرات‌ام را در همين صفحه خواهم نوشت و بنابراين از گذاشتنِ كامنت در صفحاتِ دوستان به عنوانِ اين صفحه معذور خواهم بود. شكی نيست كه ممكن است برایِ برخی از دوستان از طريقِ وب‌سايت‌ام يعنی نريتيو دات آی‌آر پيغام‌هایی هم بگذارم اما از طريقِ اين صفحه نه.
6- موضوعاتی كه در اين صفحه به آن خواهم پرداخت سعی می‌كنم محدود نباشد، از دوستانِ هم‌شهری‌ام می‌خواهم كه مدام نقادی‌ام را فراموش نكنند.
7- من يك توسعه‌دهنده‌یِ روايت هستم. فرقی نمی‌كند كجا زنده‌گی كنم مهم اين است كه شهروندِ وب هستم، شهروندِ سايبر، يعنی كه مدام هر جا كه لازم است در دست‌رس هستم و البته تعلقِ خاكی‌ام به شهر كوچكِ خوداَم است؛ به اشكنانِ من!
امروز جمعه هفتمِ مهرِ 1385 در پیِ گذشتِ پنج روز از ماهِ رمضان يادداشت‌هام را برایِ اشكنان‌ام آغاز  مي‌كنم

يا علی!

 

نوشته شده در شنبه 8 مهر1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

انگار روزهاي زيادي است كه چيزي ننوشته‌ام، البته فرقي هم نميكند انگار كه بنويسيم يا نه، روزهاي سخت‌ي است اين روزها با گرفتاري‌ها و دل‌مشغولي‌ها و دل‌تنگي‌ها و عصبيت‌ها و دل‌نگراني‌هاش.

بي‌كاري و بي‌پولي و تنهاي تو اين جمع نيز انگار پايان‌ي نيست بر سخت‌ها. و به همه اين‌ها نگراني‌هاي يه عالمه براي كارهاي كه مي‌كنم از ترس نداشتن پشتوانه و ...كه در ظاهر شايد باشند آدم‌هاي كه حمايت‌ام مي‌كنند در پسِ اين طوفان كه مي‌دانم بس فكر بي‌هوده‌ي است.

بگذريم از گلايه از دستِ دوستان و دشمنان كه مي‌دانيم پايان ندارد اين گلايه‌ها.

 

بعد از تحرير 1- توقيف روزنامه شرق را من سخت انتظارش را مي‌كشيدم در دولت‌ي كه بيش‌ترين منتقدين در رسانه را در بين تمام دولت‌ها داشته و نمي‌دانم با تمام انتظارم چرا سخت عصبي شدم و نگران‌تر از گذشته كه اي واي آب به جوي رفته باز نگردد و 8 سال بعد ما تازه مي فهميم چه بر ما گذشته و كاش من نباشم حداقل تا ببينم چه شد و چه گذشت و پشيماني‌هاي ...

 

بعد از تحرير 2- انوشه انصاري هم انگار پريد از فراز سر ما، و من چه دوست داشتم كه ببينم مصاحبه‌اش را با شبكه چهار، و نديديم به علت نداشتن شبكه چهار كه انگار جايگزين‌اش شده شبكه فارس و چه احمق‌اي ام من كه هنوز اين‌جا هستم و زندگي مي‌كنم و مي‌بينم اين روزها رو در پي حماقت اين جماعت... و كاش نشود انوشه انصاري براي ما فريدون‌ زندي‌ها و البته من سخت منتظرم دولت كريمه اين موفقيت را نيز به كارنامه بس درخشان‌اش اضافه نمايد كه در دولت اوست و حق دارد.

 

بعد از تحرير3- كتاب...اين روزها روزهاي خوبي است البته از طرفي كه مي‌رسد كتاب‌هاي از دوستان عزيزي و سخت مشغول‌ام كرده تا پاسي ازشب بدون چاي و هر چيز ديگر، كتاب‌ي چون نيمه تاريك كلماتِ حسين سناپور و دوبليني‌هاي‌ جيمز جويس و داستان‌هاي كوتاه‌ي نويسندگان امريكا گرفته تا درد نوشته مارگريت دوراس و هاويه ابوتراب خسروي و داستان‌هاي احمد آرام و... چه خوب‌اند در پي اين بي‌كتاب‌ي براي من

 

بعد از تحرير 4- نيمه تاريك كلمات حسن سناپور را همان ديروز كه رسيد به دستان مبارك تمام كردم و فهميدم آنچنان هم كتاب محكمي نيست از پي تبليغات‌اش البته چند داستان‌اش لذت‌بخش بود و  وسوسه انگيز براي خواندن آثار ديگرش با اين حال دروغ نيست اگر بگويم بعد از مدت‌ها لذت كتاب خواندن را باز بخشيد به من.

 

بعداز تحرير 5-  گرفتارهاي‌مان در كانون رويش انديشه انگار پايان‌ي ندارد و شما بي‌شتر خواهيد شنيد از اين كانون فرهنگي و هنري و داريم كارهاي بزرگ‌ي انجام مي‌دهيم و سخت منتظر راهنمايي‌هاي شما نيز هستيم براي طرح و اجرا و ... پس كمك‌مان كنيد در اين بازار خراب

 

بعداز تحرير 6- تا بعد يا علي

نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

روز ميلادِ بزرگ‌مردي كه انسانيت، ظهورِ او را به انتظار نشسته و عدالت، براي پاي‌بوس قدم‌ش لحظه‌شماري مي‌كند. بر تمام منتظران مبارك.

 

كسي‌ مي‌آيد

كسي مي‌آيد

كسي ديگر

 كسي بهتر

كسي كه مثل هيچ‌كس ني‌ست

مثل پدر ني‌ست

مثل انسي ني‌ست

مثل يحيي ني‌ست

مثل مادر ني‌ست

و مثل آن‌كسي‌ست كه بايد باشد

من خواب‌ ديده‌ام كه كسي مي‌آيد

من خواب ديده‌ام.

 

تا بعد يا علي

نوشته شده در شنبه 18 شهریور1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

مي‌خواستم از سريال نرگس و ربط‌اش با انرژي هسته‌ي و آب سنگين اراك بنويسم(البته ايمان دارم كه انرژي هسته‌ي حق مسلم ماست) و  يا از حادثه هوايي و حتي عذرخواهي نكردن وزرارت‌خونه و... و هزار تا چيز ديگه كه ديدم اين روزها حسابي سرم شلوغ‌اه، هنوز دومين نشست دانش‌جويان با مسولين شهر رو پشت سر نذاشته كه چند تا برنامه ديگه رديف شدن براي كانون قران و همكاري با شهرداري و حسينيه براي نيمه شعبان تا جلسه با رييس حوزه مقاومت شهر و برنامه‌ريزي براي نشست دانش‌جويان و فرهنگ‌يان با مسولين اداره آموزش و پرورش منطقه و جلسه با بخش‌دار و ... و به همه اين‌ها كارآموزي و پروژه دانش‌گاهي كه هنوز نمي‌دونم بايد چه موضوع‌ي رو براي پروژه انتخاي كنم رو اضافه كنيد با ذكر اين‌ نكته كه همه اين‌ها بايد تا پايان شهريور تمام بشه كه تازه از اول مهر ماه  شروعِ گرفتاري‌هاي ديگه است،

 

 اگه يه مدت نبودم فكر نكنيد نيستم، هر چند كه...

 

ساعت بي‌عقربه مي‌بيني سرم شلوغ‌اه و تو هم هي اذيت كن ما رو...

 

بعد از تحرير 1: انرژي هسته‌ي حق مسلم ماست.

 

بعد از تحرير 2: ربط عنوان با پست رو از بقال سر كوچه‌تون بپرسيد

 

بعد از تحرير 3: اين‌ةا باعث نمي‌شه كه فراموش كنيم انرژي هسته‌ي.....

 

تا بعد يا

نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

گل شب‌بو می‌گه‌: چيه‌؟ دچار ياس فلسفی شدي باز و من با خودم کلنجار می‌روم در ذهن مبارک که شدم که می‌بينم نه بابا از اين خبرا نيست انگاری و بيشتر دچار ياس ادبياتی شدم...شما می‌دونيد ياس ادبياتی چی‌اه؟
بگذريم؛ بابا من دل‌ام کتاب می‌خواد؛ این تقصیر من‌اه که تو جایی زندگی می‌کنم که خبری از یک کتاب‌فروشی نصفه و نیمه هم نیست؟ باور کنید سخت دل‌ام لک زده برای یه عالمه کتاب که دور ورت ریخته و تو شب تا صبح مثل این چیز ندیدها هی می‌خونی و تازه صبح یادت می‌یاد که خواب هم کاری‌ست. بگذریم

بعد از تحریر ۱بی‌ربط: الهام سخن‌گوی محترم دولت مهرپرور فرمودند در هیچ دولت‌ی چون دولت نهم منتقد وجود نداشته؛ از رسانه و...

بعد از تحریر ۲ با ربط: نزدیک‌ترین شهر برای رسیدن به یک کتاب‌ فروشی نصف ونیمه از دهات ما ۸ ساعت راه است

بعد از تحریر ۳ نیمه مرتبط: کسی حداقل از این ای‌بوک‌ها سراغ نداره؟

بعد از تحریر ۴  مخلوط: تا بعد یا علی 

نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

وزير نيرو: در ۲۴ روز گذشته در هيچ‌کجای کشور( تاکيد می‌کنم در هيچ کجای کشور) خاموشی نداشته‌ايم.

بعد از تحرير۱: به من چه ربطی داره...

 بعد از تحریر ۲: دقت کردید زندگی به چه صورت سگی‌واری داره ادامه پیدا می‌کنه.

نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

امروز دفتر مشقٍ مرده ۵ ساله‌گی‌اش را فرياد می‌زند....بچه جيغ نزن؛ کر شدم..

من از سمتٍ صدایٍ خسته‌گیٍ پاهایٍ تو می‌آيم؛
باد می‌وزد و من فراموش کردم خسته‌گی زانوان‌ات را...

کسی نمی‌دونه چرا من حوصله‌يٍ خسته‌گی رو ندارم؟؟

بعد از تحرير۱:
البته تو اين ۵ سال کلی اسباب‌کشی داشتم از پرشين تا بلاگ‌اسپات و بلاگ داريور و...انگار بايد برم يه خونه جدید؛ کسی خونه جديد سراغ نداره...لطفاْ با قيمت مناسب يک خوابه هم بود کفايت می‌کنه؛ ۲۰ متر هم بد نی‌ست ها....

 

۲-گور بابای تولد و این حرف ها...

همین الان خبردار شدم در روز خبرنگار تو این مملکت به دست توانمند شهردار تهران ۴ خبرنگار و یک عکاس  اخراج شدند...

اون قدر گیج شده ام که ...حتماْ نامه رضای ولی زاده عزیز به شهردار تهران رو بخونید....

http://eistgah.blogfa.com/post-122.aspx

بعد تحریر۲:

شاید کمی حال ام به تر شد بهتر بدونم چه باید بنویسم...

تا بعد یا علی

نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

۱- ولادت شبيه‌ترين مرد به خدا مبارک

۲- اين فيلم بيل را بکش شده است شازده کوچولو برای من که هر چه می‌خوانم‌ش بيشتر لذت می‌برم چه کثافت‌ی است اين تارنتينيو...اون مصاحبه‌ش با جت‌لی رو يادتون است؛  امروز نشستم برای ان‌مين بار اين فيلم رو ديدم به همراه  فیلم تصادف؛ لطفاْ نگيد ضعف فيلمنامه‌ی داشت و يا بازی فلان بازيگر فلان ‌طور بود ... من لذت می‌برم  از دیدن اش.

۳- دارم خودم رو مجبور می‌کنم کليدر رو بخونم؛ ولی خانم مهتدی قبول کنيد که خيلی خيلی زياده...

۴- دارم به اين فکر می‌کنم که ما اگر اين دايی گران‌قدرمان را نداشتیم؛درست حدس زديد ميلاد اکبرنژاد رو می‌گم؛ نداشتيم چه قدر بايد پول کتاب می‌داديم...آقا به خدا بعد از خوندن می‌ذارم همون‌جای که بوده...منظورم کتاب‌خانه خودم است..ما هم بايد کتاب‌ی داشته باشيم يا نه؟

۵- يک تشکر ويژه برای شبنم عزيز و مرجان‌ی؛ زحمت طراحی قالب و نوشتن پست قبل‌ی با اين دو عزيز بوده برای تولدم مثلاْ...واقعاْ مرسی

۶- تا بعد يا علی

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

آرزو می کنم...
به اندازه کافی شادی داشته باشی که خوش باشی!
به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی!
به اندازه کافی امید داشته باشی تا خوشحال باشی!
به اندازه کافی اندوه ٬ تا یه انسان باقی بمونی!
یه هدیه از طرف شبنم و مرجان برای تولدت

نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

خدایا من عاشق توام

و

به تو نیاز دارم

همین ک به قلب من بیا.

 

نوشته شده در جمعه 6 مرداد1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

وقتی حقیقت کسالت بار می شود می توان در دفتر خاطرات دروغ نوشت.

 

لبنان...فلسطین...اسرائیل...راست اش رو بخواهید نمی تونم زیاد ناراحت این قضیه باشم، البته بعد خوندن پست جدید تدی پرس برای ایرانی های اون جا سخت نگران ام، چگونه برای کشورهای نگران باشم که سران شان زرقاوی را شهید اعلام می کنند و در صورت حمله اسرائی به ایران تنها برایمان دعا می کنند، قبول شاید این بی انصافی باشه که ملت رو با دولت مقایسه می کنم ولی حداقل یه اعتراض کوچولو که می شد کرد، هر چند شاید اون جا هم آزادی در حد فوق العاده ی چون ایران باشد.

در هر صورت من دیگه به هیچ چیز اعتقاد ندارم و حوصله ی نگران مردم کشورهای دیگه بودن رو هم ندارم، آخه چگونه نگرا ن همسایه باشم وقتی برادرم در یک جایی سخت عذاب رو تجربه می کنه، هنوز بعد از این فلاکت و بدبختی در شهرهای چون زاهدان و گچساران و  هزاران شهر دور ونزدیک می بینم که....آیا همین اسلام نمی گه آب ی که به خانه رواست به مسجد حرام، کاش کودکان را از دایره تجاوز خارج می کردن تا برای ابد آسوده بخواب ام، شاید  وقتی دیگر نوشتم ادامه این قصه را...

 

2- می خوام روند وبلاگ رو عوض کنم و اون رو از این کسالت باری در بیارم و این رو گذاشتم برای 18 مرداد، 5مین سالگرد وبلاگ نویسی ام...

 

و سومین اتفاق، شروع کردم به خوندن برای فوق لیسانس و  می خوام همون مدیریت صنعتی ادامه بدم و البته بعد از کلی حساب و کتاب که بازاریابی رو انتخاب کنم یا همین رشته خودم که خوب دیدم رشته خودم راحترم و البته یه کم باید ریاضی و آمار و بیشتر از یه کم زبان انگلیسی کار کنم، به راهنمایی همه شما هم سخت مشتاق ام.

 

من به ژان دارک قول داده ام....

نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

سكوت اول:

مهم ني‌ست اسم من چيه، مهم ني‌ست تو داري چي مي‌خوري، مهم ني‌ست ...اما اين كه ما داريم كجا زندگي مي‌كنيم، از دل‌تنگ‌ي‌هايمان براي خواب‌هاي مرگ واجب‌تر است.

 

سكوت دوم:

امروز معرفي كتاب نداريم، آخه صدا و سيماي محترم جمهوري اسلامي در چند تا از برنامه‌هاش به صورت خصوصي فرمودند، اول يه صلوات: هيچ تفاوت‌ي بين يك ديپلم با ليسانس و فوق‌ليسانس و...وجود ندارد و كساني كه اهل كتاب هستند كله مبارك‌شان بوي قرمه سبزي مي‌دهد و اين‌ها از كشورهاي صهيونيسم و امريكاي جنايتكار و خلاصه تمام 200 – 300 كشور ديگه پول گرفتند تا عدالت و مهرورزي در اين مملكت عزيزتر از جانمان به نتيجه نرسد و... پس در راستاي عدالت محوري ديگر در اين‌جا هيچ كتاب‌ي معرفي نمي‌شود.

 

سكوت سوم:

دوستان (اعم از دختر و پسر...البته خواهران ديني منظورمان است كه اگر ... اصلاً مگر در كشور اسلامي عزيز ما دوستان از نوع دختر و با از نوع پسر وجود دارد؟)

القصه، اين كشور‌هاي افغانستان و بوتان و زيمبابو  و ...ويزا و پاسپورت هم مي‌‌خواد، راست و حسين‌ي‌ش رو بخواهيد از آنجا كه ما دل‌مان سخت و به‌تر است بگويم دهشتناك براي دزدي و كاغذ بازي و گم كردن پروند دانشجو ...واز اين جور كارها‌ي عدالت محور...ببخشيد عدالت ستيز تنگ شده قصد كرده‌ايم براي ادامه زندگي مبارك هجرت را در دستور كار قرار دهيم و البته از آن‌جاي كه در اين‌جا نه دزدي مي‌شود و نه پرونده دانشجو گم مي‌شود و نه در ادارات كاغذ بازي و پارتي بازي  و...و نه هم خبري از عدالت ستيزي است، پس ناچار قصد ترك اين كشور عزيز را داريم و سخت منتظر اطلاعات شما دوستان در مورد افغانستان و .. هستم.

سكوت چهارم:

اين هفته سيمين غلامي:

سلام پسرام. تو را خدا به درس هات برس بالاخره ما ببینیم که تو فارغ التحمیل شدی. راستی همیشه سکوت کن که خیلی خوبه این سکوت... خدانگهدار

 

 

سكوت پنجم:

من به ژان‌دارك قول داده‌ام.....   

نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

سكوت اول:

سال بد/ سال باد/ سال اشك/ سال شك.

سال روزهاي دراز و استقامت‌هاي كم/ سال‌ي كه غرور گدايي كرد.

سال پست/ سال درد/ سال عزا

سال اشك پورا/ سال خون مرتضا

سال كبيسه…

 

سكوت دوم:

نام كتاب: وداع با اسلحه

نوشته ي: ارنست همينگوي

وقتي سال 78 بعد از معرفي اين كتاب توسط يه دوست عزيز و زير و رو كردن تمام كتاب فروش‌ي‌ها و دستفروش‌ي‌ها و پيدا كردن كتاب تو يه كتاب‌خونه شخصي كه داشت كتاب‌هاش رو حراج مي‌كرد براي غم نان، هيچ فكر نمي‌كردم اين كتاب اين قدر جذاب باشد… وحال دوباره خواندن اين كتاب لذت عجيب‌ي برام داره كه …

 

سكوت سوم:

سكوت…سكوت…سكوت…. ما داريم كجا زندگي مي‌كنيم…اين جا براي قبولي در كنكور دعا مي‌نويسند و مسعود ده‌نمكي اگهي شهادت مي‌ده…بي خيال... آسوده بخوابيد شهر در امن و امان است… آسوده بخوابيد...دزد‌ها در حال دزدی...قاتل‌ها در حال قتل...روزنامه‌ها در حال تعطيل شدن...کتاب‌ها در حال سانسور شدن و ....ایران در امن و امان است آسوده بخوابيد... راستی...اين‌ها نمی‌خوان مانا نيستانی رو آزاد کنن...بابا بي‌خيال دیگه...

 

سكوت چهارم:

حرف‌هاي باگت عريز

روزنامه‌نگاری فرصت فکر کردن به تشنگیی . تجربه تازس برای تو که یه جورای هم انگیزت بالاست

 

سكوت پنجم:

 تا يك ماه تعطيلات‌ام…امتحانات پايان ترم داره شروع مي‌شه و من …از همه اون‌هاي كه ميان و من نمي‌تونم سر بزنم به‌شون عذرخواهي مي‌كنم و از ساعت بي عقربه تشكر به خاطر تمام لطف‌هاش و عذرخواهي براي اين همه مزاحمت…اگه يه روزي دوباره تو اين ماه اين‌جا به روز بود  از الطاف ساعت بي عقربه خواهد بود…من منتظرتون مي مانم …راستي همچنان نظرتون رو در مورد سكوت سوم در پست قبلي برام بگيد….

 

سكوت ششم: من به ژان‌دارك قول داده‌ام….

نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

سكوت اول:

من براي عاشق شدن وقت ندارم

 

سكوت دوم:

نام كتاب: مجموعه داستان  هاي فرانتس كافكا

نوشته‌ي : خوب معلوم‌اه: فرانتس كافكا

پيام بازرگاني:

همه داستان‌های كافكا اين‌جا است از كلاسيكي  هم‌چون مسخ و...تا داستان‌هاي كوتاه‌تر و پاره‌نوشته‌هاي كه ماكس برود پس از مرگ نويسنده در آورد.

 

سكوت سوم:

من به روزنامه‌نگاري مثل سگ علاقه‌مند شده‌ام و اين روزها سخت ذهن من رو به خودش مشغول كرده و به صورت دهشت‌ناك‌ي ياد دوره‌های روزنامه‌نگاري تو دانشكده افتادم.... والبته اين چند روز باز داشتم مزمزه مي كردم كه امروز يكباره يك پست از تدي پرس(مريم مهتدي)  تحت عنوان استعفانامه من رو متقاعد كرد كه دوباره شروع كنم اگر چه تجربه بيروني نداشته باشم و اوصولاً غير از كارهاي دانشكده و...چيزي در ذهن مبارك نباشد، اما ايمان دارم دوستان گرانقدري كه به شغل روزنامه نگاري مشغول هستند ياري‌گرم خواهند بود، كه البته فعلاً مشغول به مطالعه در مورد ژورناليسم و ...هستم تا بعد از امتحانات پايان ترم كه ديگر حسابي عصبي‌ام كرده به صورت جدي شروع كنم، چه اشكال داره مديريت خونده باشي بعد تاتر كار كني و روزنامه‌نگاري رو هم تجربه كني كه فقط مي‌ماند خوانندگي كه آن  هم در اولين فرصت مشغول خواهيم شد...چه طولاني شد اين سكوت....

 

سكوت چهارم:

حرف‌های حسن ش...يه دوست خيلي عزيز

 من به هیچکس اعتماد ندارم نه آب نه تشنگی

 

سكوت پنجم:

من به ژان‌دارک قول‌داده‌ام...

 

نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

سكوت اول:

كسي كه به آب اعتماد داشتهِ باشد هرگز تشنه نخواهد شد...من هرگز تشنه نخواهم شد.

 

سكوت دوم:

نام كتاب: ابر شلوار پوش  و سالگشت

شاعر: ماياكوفسكي

پيام بازرگاني: اين و مجموعه شعر كه در يك كتاب چاپ شده از لذت خاصي برخوردار ميكند شنونده را...راستي كسي مجوعه آثار ماياكوفسكي رو سراغ نداره؟ حتي تو نمايشگاه كتاب هم پيدا نكردم...لطفاً با نام ناشر و مترجم باشه....

 

سكوت سوم:

اين يك داستان واقعي است...

من:...و ....و...

تو: ...و ....و...

من:...و....و...

تو:...و....و...

من:...و....و...

تو:...و....و...

راستي شما فكر مي كنيد  بين اين "و" ها چه كلمات ي وجود دارند...برام بنويسيد و من رو از اين نگراني بيرون بياريد...

 

سكوت چهارم:

حرف  هاي آقا و يا خانم" آنسوي عشق"....كه البته من نه ايميل ي ازشون دارم نه وبلاگ دارن...هيچ آدرس ي نذاشتن....

 

با شروع هر صبح فکر کن تازه به دنيا آمدي مهربان باش و دوست بدار شايد که فردايي نباشد **قبل از آنکه کسی را متهم کنیم از خود بپرسیم که ما چه نقشی داشتیم*** اگر میخواهی زندگیت تغییر یابد، به جای کند و کاو گذشته، همین امروز کاری انجام بده**این طرز فکر ماست که ما را مجنون میسازد، نه دیگران

 

سكوت پنجم:  امروز بايد از ژان وان ژان عذرخواهي كنم به خاطر سانسور در كامنت هاش...آقا من ... خوردم... خوبه؟..بي خيال ما شو...

 

سكوت ششم: من به ژان دارك قول داده ام...

 

نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

سکوت اول:

به چشمان‌ات بياموز هر کس‌ی ارزش ديدن را ندارد.

 

سکوت دوم:

نام کتاب: درخت تلخ( داستان‌های کوتاه )

نوشته‌ی: آلبا دسس پدس

باور کنيد اين نويسنده نابغه است....داستان های‌کوتاه جذاب برای اون‌های که حوصله رمان خوندن رو ندارن.

 

سکوت سوم:

تو: ......

من: گفتم خفه شو

تو: ......

من:  گفتم خفه شو

تو: ......

من: گفتم خفه شو

 

 

سکوت چهارم:

امروز نيز مرجان از ساعت بی‌عقربه...

چه قدر آدم تنهاست، مثل پر كاه در طوفان و چقدر خوب می شد اگر می مردیم از تنهایی هم در می‌آمدیم...راست می‌گویی ما عادت نداریم بمیریم فقط گاهی چشم‌هایمان را به روی زندگی می‌بندیم ولی این به آن معنا نیست که از زندگی سیر شدیم...شاید دیگر وقتی برای زندگی نداریم!اما هنوز با مرگ بیگانه ایم سخت بیگانه...

موفق باشی

 

سکوت پنجم:

من به ژان‌دارک قول داده‌‌ام...

نوشته شده در شنبه 6 خرداد1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

سكوت اول:

چه قدر آدم تنهاست، مثل پر كاه در طوفان.

 

سكوت دوم:

نام كتاب: روزگار آقاي مايكل.ك  نوشته‌ي جي.ام.كوتزي

ماجراي آقاي مايكل داستان ستمديده‌هاست و ماجراي تمام آفريقا اين قاره مرده، كه زندگي سخت در آن جريان دارد و هر روز بر ستمديدگان‌اش افزوده مي شود از استعمار و فقر و گرسنه‌گي و...

 

سكوت سوم:

پترات يك مرده در سقوط

 

فصل انتقام فريادها

تو چند سالگي‌ات را آبستن‌ي

من از حوالي گناهكارترين شهر دنيا مي‌آيم

و...ببخشيد شهر مورچه‌هاي زشت كجاست

لطفاً من مي‌خوام كمي بميرم

...آهاي عزرا...

وقت ندارم

كاش مي شد عادت كرد بميريم.

 

سكوت چهارم: حرف هاي شما ( مامان آيسان از وبلاگ آيسان و مامان)

 سلام هادی جان. می بینم که حسابی فعال شدی. این سیستمی که گفتی یعنی پنج سکوت جالبه اما اگه کسی وارد سایت بشه که ندونه رفرنس اونها چیست گیج میشه و چیزی سر در نمی یاره. مثل خود من که اول نفهمیدم جریان چیه بعد پس قبلی رو که دیدیم متوجه شدم. قربونت برم تو وقت عادیش هم نصف حرفهات رو آدم نمی‌فهمه چه برسه به اینکه یه جورایی هم طرف رو بپیچونی!!!

 

سكوت پنجم: من به ژان‌دارك قول داده‌ام...

نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

سكوت اول: آدم بايد بگويد آب و بخورد، بگويد نفس و بكشد گرنه مرده است.

 

سكوت دوم:  نام كتاب سقوط اثر آلبر كامو

 

سكوت سوم: آدم ها فقط يك بار مي ميرد و همين يكبار چه فاجعه دردناكي است، و من امروز دوباره بعد از مرگ يك نفر ديگه تو اين شهر كوچك و باز به مرگ فكر مي كنم و حالا ديگه مثل اون قديم ها از مرگ لذت نمي برم و راست اش رو بخواهيد دارم از مرگ سخت مي ترسم، و براي پنهان كردن ترس خودم بهانه ميارم كه من نمي ترسم و فقط براي عزيزان ام از رنج ي كه مي برند نگران ام.

من سخت مي ترسم، باور كنيد براي ام سخت اش شده تو تو ثانيه هاي كه ديگر ارزش اش رو احساس نمي كنيم ديگر ني ستي، و همين.

مي خوام بيشتر بنويسم اما باور كنيد دارم مي ترسم حتي از فكر كردن به اين حقيقت تابناك، بايد ياد بگيرم براي رسيدن به معشوق بايد از بودن گذشت و من مي خوام از خودم بگذرم....يعني مي تونم؟

من سخت مشتاق ديدار هستم.

 

سكوت چهارم: حرف هاي شما: اين هفته مرجان از وبلاگ ساعت بي عقربهhttp://fooroogh.blogfa.com

خوب تغیرات لازمه! قرار نیست همیشه از یه چیز و یه جور بنویسیم.به هر حال فکر نمی کنم فکر بدی باشه تا اینجا کم کم تبدیل به یک سایت بشه!...گرچه من هنوز عاشق "من به صليب صدا مصلوب‌ام/ تو گمان بری که مغلوب‌ام"و "دي‌شب خواب ژان‌دارك رو ديدم/خواستم ببوسم‌اش!/دور شد!/ ترس برم داشت!/گفتم لبخند/ گريه كرد./دل‌هره به سوي ويراني‌ام برد/ گفتم نگاهي /مُرد./ويران شدم/اين‌ك هزار سال است كه من در پي آن ويران‌ي خدا رو بي‌پرده مي‌خواهم."و بسیاری از نوشته های پیشین هستم...و امیدوارم به قولي كه به ژان دارك دادي پايبند باشي. پيروز و موفق باشي.

 

سكوت پنجم: من به خدا قول داده ام...

نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

از امروز قصد دارم يه تغيرات ي تو وبلاگ ام انجام بدم و اون به اين صورت است كه اين جا به چند بخش تقسيم مي شود. من اسم اش رو گذاشتم" پنج سكوت" كه به اين صورت است كه ما در:

سكوت اول: سخن ي از مردان بزرگ با نگاهي آزاد به آن خواهيم داشت.

سكوت دوم: معرفي كتاب و سايت هاي معتبر و نشريات و مجلات خواهد بود.

سكوت سوم: حرف هاي صد من يه غاز كه من با دوست ام داشته ام.

سكوت چهارم: حرف هاي شما...آنچه در نظرات خواهد بود كه شخصي نياشد و براي همه مفيد باشد.

سكوت پنجم: حرف هاي تكراري.

 

در بخش پيوندهاي روزانه نيز هر  دو روز حداقل 3 مطلب مفيد كه از سايت هاو كتاب هاي الكترونيكي است، پيوند داده خواهد شد.

 

نظرات تون رو برام بگيد و اگه پيشنهادي دارين دريغ نكنيد.

 

من به ژان دارك قول داده ام...

 

نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |

خوب قبل از هر چيز يك اتفاق در روز سوم افتاد كه قرار شد به خاطر امنيت ملي نوشته نشه كه...حضور جيرجيرك بود و البته فقط همين گفته شه كه وقتي براي پيدا كردن يه پفك خارجي به پاسخ گويان زيبارويان مراجعه شد با نگاه غضب آلود زيبارويان مواجه شد كه يعني چه معني داره در مملكت شهر فرنگ به دنبال پفك خارجي بگرديم و بقيه روز نيز با خانم بدجنس به همان گونه كه آقاي ژان فرمودند در دكه به پايان رسد و ...حالا ادامه داستان...

 

تصور كنيد در تماس ناموفقي كه آقاي ژان با خانم بدجنس داشتند از قرار فقط بايد خانم بدجنس و خانم باجديت و خانم گاگول كه هزاران كيلومتر را طي كرده بودند و تصور مي شد نهايت اش خانم خارجي باشند، البته اگه هنوز از سفر چند دقيقه ي كه ديشب اغاز شده بود برگشته باشند، كسي ديگر نباشند والبته با حضور خانم باگت كه كلي از فرستادن پفك و بسكويت به دهات آقاي ژان خسته شده بودند و البته عصباني..كه به يكباره با حضور انبوه ي از ادم هاي مواجه مي شود وفكرد مي كنند كه حتماً اشباه ي اومده و مي خواهد عذرخواهي كرده و برگردند كه خانم بدجنس شروع مي كنند به معرفي...آقاي ژان از اين معرفي چنان به وجد مي ايد كه حتي نام يكي هم به يادش نمي ماند آخه در شهر فرنگ معرفي كردن با تمام دهات دنيا فرق مي كند و اصل بر اين است كه هيچ كس شناخته نشود و...يكي از راست و يكي از چپ و خلاصه كلي نامنظم و البته با اسامي اشتباه... و هنوز چند لحظه ي از حضور اقاي ژان نگذشته بود كه از قرار معلوم از ديدن آقاي ژان همگي حالشان به هم خورده، زيرا همگي با يك خداحافظي دسته جمعي رفتند و تنها خانم گاگول و خانم با جديت و خانم بدجنس و يك خانم ديگر كه گاهي با خود فكر مي كنم اين خانم مال شهر فرنگ نيست آخه خيلي خجالتي تشريف داشتند و حتي رويشان نمي شد كه آقاي ژان را همان گونه كه همه نام مي برند(آقاي ژان دارك) نام ببرند و آقاي ژان با خود گفتند تو شهر فرنگ وقتي تمام خانم ها از روي عقده نام پسرها براي خود انتخاب كرده و كلي نگران ورزشگاه رفتن خودشون هستند و معتقدند در هيچ چيز نبايد از آقايون عقب بيفتند و انگار فقط مشكل خانم هاي دنيا ورزشگاه رفتن و اسم پسرانه داشتن و ...است. چه اشكالي داره يك اقا هم نام يك دختر رو براي خود انتخاب كند... البته خانم خارجي هنوز برنگشته بودند...نه، همين لحظه اومدن و دختر خواهرشون رفتند كه باز زود برگردند...راست ميگن دختر خواهرها به خاله مي رند شما بگيد نه! خوب و در اين لحظه زباله هاي يك بسكويت به دستم رسيد و يك عكس داشت كه با تصورات آقاي ژان جور در نمي اومد و تازه معلوم مي شود اين خانم جديت هستند نه اون ي كه رفته بودند و آقاي با جديت براي اطمينان يك ميس كال مي دن...نه خود خانم با جديت است.. و بعد از چند لحظه گفتگو با خانم گاگول كه از همه چيز سخن به ميان اومد خان گاگول با خود گفتند اين آقاي ژان خيلي خنگ تشريف دارند و تصميم گرفتند زود خودشان را نجات دهند و به سرعت به بهانه ترافيك محل را ترك كردند و اصلاً هم به من ربطي نداد كه اين خان چه قدر شاد بودند و هركس با با دست نوشته هاي ايشان آشناي داشته باشند با خود مي گويند چه غمگين.. و آقاي ژان فهميدن...و بعد از رفتن خانم گاگول با خانم با جديت و خانم بدجنس رفتيم ديدن دكه هاي پفك و بستني كه آقاي ژان با جديت تمام بي توجه به حضور خانم ها كه انگار  در شهر فرنگ داري تقدم فراوان هستند به دنبال پفك و بستني مي گشت كه با تذكر جدي مواجه شد و البته از آتيش گرفتن دكه پولداران  و ...مي گذريم كه خود حكايتي عظيم است و چه ها كه نشد و هنگام برگشتن از نمايشگاه پفك و بسكويت و آب معدني با ترافيك عظيم مواجه شديم و البته در اين لحظه به خانم با جديت تذكر داده شد كه با جديت به راه خود ادامه ندهند و گوش  نكردند كه ...و اقاي ژان و خانم بدجنس نيز بعد از كلي معطلي در ترافيك و نبود ماشين خود رو به مترو كه اين از اون چيزهاي عجيب و غريب در شهر فرنگ بود و قرار بود خانم بدجنس همراهي كنند آقاي ژان كه زدند زير قولشان و خود رفتند و چه ةا كه نكشيد آقاي ژان از اين مترو، تصور كنيد داريد از پله ها مي ريد پايين كه جند نفر دارند فرياد مي زنند آق بليط تون و آقاي ژان هم انگار نه انگار كه با ايشان هستند قصد رفتن ادامه راه رو داشت كه فرياد بس عظيم مواجه شد وفهميد با خود آقا هستند و ايشان بعد از برگشتن فهميدن بايد بليط را ور مي داشتند ..در مترو هم كه نگو، در ايستگاه ي كه تا حالا توقف نداشته توقف كرد و تمام محاسبات اقاي ژان به هم ريخت و آقاي ژان كه قرار بود در ايستگاه اول پياده شوند كلي فكر كردند تا فهميدن بايد ايستگاه دوم پياده شوند و وقتي قرار بود يك عدد خانم هر ايستگاه اعلام كنند و نكردند رو هم اضافه كنيد تا بعد از چند ساعت دقيقه آقاي ژان به محل مورد نظر ميدان آرژانتين رسيد و سوار ماشين شد حركت كرد به سوي دهات شون كه خبر رسيد از اون جاي كه خانم با جديت به حرف هاي آقاي ژان گوش نكرده و با جديت به خانه رفته اند و در بين راه نزديك بود تصادف كنند و پاهايشان له شده اقاي ژان با خود گفت چگونه امكان دارد يك نفر نزديك بود تصادف كند ولي پاهايش له شده و تصور كرد حتماً نيمي از پاهاي خانم با جديت ديگر وجود خارجي ندارد كه فردا نيز مشخص شد براي فرار از تنبيه ها و فريادهايي مامان آن گونه رفتار فرموده اند و ...و اين بود سفرنامه نصف و نيمه آقاي ژان به شهر فرنگ....تا بعد ...من به ژان دارك قول داده ام..

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1385 توسط هادی اکبری | لينک ثابت |